۱۳۹۹ مرداد ۱۰, جمعه

...

‏‎نشسته بودم روی پله های خوابگاه. شب از نیمه گذشته بود. می خواندم و اَشک می ریختم. گُل محمد کشته شده بود.

پ.ن: امروز تولد محمود دولت آبادی نویسنده "کلیدَر" و خالق "گُل محمد" است. 

...

سه تا بچه بودند با فاصله سنی چند ماه با هم. دو تای شان ‌بامیان بود و یکی شان کابل. با هم دوست بودند چون پدر مادرهای شان ‌با هم دوست بودند. دو تای بامیانی هم رفتند کابل و سه تا دوست با هم رفتند مکتب. یک سال و نیم ‌هم کلاسی بودند و بعد یکی شان آمد اینجا. بعدتر دومی رفت اروپا و بعدتر سومی آمد کمی بالاتر از ما. 
دوستان دیگر همدیگر را ندیدند. کم کم با هم تماس تصویری داشتند اما ارتباط شان داشت کمرنگ و کمرنگ تر میشد. 
دیروز بچه با یکی از دوست ها بعد از مدتها داشت گپ می زد، صدای دوست آهسته بود و کلمات را بسیار کوتاه و شمرده شمرده ادا می کرد. تماس که قطع شد بچه گفت وقتی کابل بودیم دوست خیلی confident بود و بلند بلند گپ می زد. حالا چرا اینقدر آهسته گپ می زند. گفتم ‌شاید چون فارسی برایش سخت است. 
پ.ن:‌ وقتی گپ می زدند اینقدر قشنگ هزارگی گپ می زدند که آدم دلش می خواست گفتگوی شان هیچ وقت خلاص نشود. 

...

ظاهرا نتوانستم بر عطش خوانده شدن غلبه کنم. 
لینک وبلاگم را فرستادم ‌برای همه آنهایی که می دانستم می خوانند یا شاید بخوانند.

۱۳۹۹ مرداد ۹, پنجشنبه

...

من عاشق سَیالِ ذهن هستم، ذهنِ سَیال، رَوان، رَوَنده! 

...

دیروز یکی توییت کرده بود‌ دختری خودش را از پُل خیابان نوروزیانِ قزوین انداخته پایین. پُل خیابان نوروزیان برای ما پُل مهمی بود، پُلی که باید تقریبا هر روز ازش می گذشتیم تا برویم ‌آن طرف خیابان و با اتوبوس یا تاکسی برویم دانشگاه. 
بعدتر یکی دیگر نوشته بود که خیابان نوروزیان برای من یادآور خودکشی است چون چند نفر دیگر دور و برش خودکشی کرده اند. یاد آن دوستم ‌افتادم که اقدام‌ به خودکشی کرده بود اما نمُرده بود. درباره اش قبلا جایی نوشته بودم. 
شبی از شب های زمستان که سرک‌ها یخزده بود و ما یکهو هوس درست کردن مُربای هویج کرده بودیم. نشسته بود تا یکِ ‌شب با یکی چَت کرده بود در یاهو مسنجر و بعد یکهو تصمیم گرفته بود خودش را بکشد. فردایش به من زنگ ‌زدند که بدو برو ببین دختر خوب است یا نه که نفسم برآمد تا رفتم اتاقش و دیدم خوب نیست اصلا. آمبولانس و شفاخانه و شستشوی معده و سِرُم و یک شب روی زمین ‌سرد شفاخانه خوابیدن و گریه و قصه و بعد برگشتیم خوابگاه. 

...

من از آن آدمهایی هستم که اگر بگویند فردا هشت صبح امتحان داری، می خواهم فردا هشت صبح امتحان را بدهم و خلاص شود، چه درس خوانده باشم، چه نخوانده باشم. چه آماده باشم، چه نباشم، فقط می خواهم خلاص شود. 
مدرسه که می رفتیم روزهای امتحان ‌بچه ها خدا خدا می کردند که معلم نیاید، امتحان نگیرد، یک هفته دیگر وقت بدهد. من اما می گفتم کاش بیاید و امتحانش را بگیرد و برود. آدم صبوری نیستم، آدمی هستم ‌که می خواهم همه چیز سر وقتش انجام شود حتی بدون اینکه بدانم بعدش چه می شود. 
فکر می کنم نمی توانم فشار اضافی را تحمل کنم، از هر چیزی که استرس بدهد بهم فرار می کنم حتی چیزهای خرد و ریزه که شاید به نظر دیگران استرسی نداشته باشد برای من اما دارد، چیزهای احمقانه و ساده که اگر به کسی بگویم (به بعضی ها گفته ام) ‌بهم می خندد. 

۱۳۹۹ مرداد ۶, دوشنبه

...

دیشب بچه داشت نقاشی می کشید مثل همیشه و ما داشتیم فیلم می دیدیم. صدایم کرد تا نقاشی اش را نشانم دهد. وقتی داشت نقاشی اش را که درباره سیاره مریخ و آدمهایی که آنجا فرود آمده بودند برایم توضیح میداد احساس کردم بغض کرده است. ازش پرسیدم چرا صدایت این جوری شده. گفت ناراحتم. گفتم چرا؟ گفت من نمی خواهم زمین را ترک ‌کنم. گفتم قرار نیست زمین را ترک کنیم. گفت من جایی دیدم که قرار است همگی آدمها را به مریخ منتقل کنند، چون جای بهتری است برای زندگی، اما من زمین را دوست دارم. بغضش کم کم داشت به گریه تبدیل می شد. بغلش کردم و گفتم رفتن به مریخ برای ما نیست، برای سالها بعد است مثلا شاید نوه های تو بروند مریخ اما ما تا آخر اینجا زندگی می کنیم و زمین را ترک ‌نمی کنیم. خوشحال شد و گفت من دوست ندارم زمین را ترک ‌کنم، من زمین را دوست دارم. 
امروز سر کار بودم که برایم پیامی فرستاد که اِسپیس ایکس، همان که ایلان ماسک‌ فرستاده فضا با چهار نفر روی مریخ فرود آمده و قرار است تا ۲۰۲۵ آدمهای بیشتری را ببرد مریخ، گفت دیدی گفتم. گفتم مطمئن باش ما جزو آن آدمها نخواهیم‌ بود. ما روی زمین می مانیم و تا آخر همینجا زندگی خواهیم کرد، اگر هم کسانی بخواهند بروند مریخ خود آن آدمها انتخاب می کنند و زوری کسی را نمی برند، نگران نباش. باز خوشحال شد و نوشت چه خوب! من زمین را دوست دارم. من هم برایش نوشتم من هم تو را دوست دارم.