۱۳۹۹ آبان ۲۳, جمعه

...

دیروز پادکست "غذایای ایرانیِ" فهیمه خضرحیدری را می شنیدم. جایی کسی گفت ما مهاجرین مثل حلزون هایی هستیم ‌که خانه مان را بر دوش می کشیم هر جا که برویم. 
صبح که می آمدم‌ سر کار فکر کردم من حلزونی ام که هیچ وقت خانه نداشته ام. خانه ام، همان صدفِ نازکِ زیبا آنقدر محکم و مقاوم ‌بوده که از روز اول تا امروز روی پشتم بوده، تَرَک شاید خورده اما مانده. 
جایی به دنیا آمدم که می گفتند مالِ من نیست، خانه ام نیست. خانه را در ذهنم می ساختم، خانه ای که بی صبرانه می خواستم ‌بروم ‌ببینمش، باشم. رفتم آنجا، خانه نبود آنجا. خانه جایی است که پدر باشد، مادر باشد، خواهر باشد، برادر باشد. تو فکر کنی مالِ خودت است. خانه ای که در ذهنم ‌ساخته بودم در ذهنم ماند. هنوز حلزونی بودم که خانه ام را روی پشتم حمل می کردم. خانه نبود آنجا. آنجا وطن‌ نبود برایم. 
حالا اینجایم، هنوز خانه بر پشت. حالا می دانم که خانه بر پشت خواهم ماند. خانه بر پشت خواهم مُرد.   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر