۱۳۹۹ آذر ۱, شنبه

...

با سَر و به شدت سقوط کردم در چاهِ افسردگی. رفتم تهِ ته چاه. از آسمان که اینقدر دوستش داشتم بدم آمد، فکر کردم چقدر خاکستری ست. زمین چقدر خشک است. یکهو فکر کردم چقدر همه چیز بی معنی و احمقانه است. دلم می خواست گریه کنم، بی دلیل. دلم می خواست بشینم برای خودم یک دیگ بزرگ، برنج زعفرانی درست کنم و با یک عالمه کَره بخورم. پیتزا سفارش بدهم. بشینم برای خودم مشروب بخورم، شاید اصلا برقصم الکی. نمی دانم. هیچ جا نروم، هیچ کار نکنم، شاید بشینم یک فیلم ببینم. نمی دانم، فقط می دانم هر چه هست کار این هورمونهای لعنتی است که افسارت را می گیرند دست‌شان و می کشندت این طرف و آن طرف. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر