۱۳۹۹ خرداد ۱۶, جمعه

...

آن سالها ما در ادبیات و داستان غرق شده بودیم، دیوانه وار کتاب می خواندیم و مجله می خوادیم، داستان می نوشتیم و درباره داستان گپ می زدیم. 
همان سالها بود که با هوشنگ گلشیری آشنا شدیم. 
هوشنگ گلشیری را با شازده احتجاب شناختم و بعدتر با آینه های دردار و داستان های کوتاه و بعدتر جن نامه. عاشق نثر خاصش بودم و گاهی در داستان هایم تقلیدی ناشیانه می کردم از نثرش. شهریار مندنی پور و آصف سلطان زاده هم شاگردانش بودند که نثرشان شبیبه گلشیری بود و من دوست شان داشتم. 
گلشیری و دوستانش کارنامه را راه انداخته بودند و ما مجذوب سبک خاصش بودیم. سعی می کردیم تمام شماره هایش را پیدا کنیم و کلمه به کلمه بخوانیم. 
امروز سالروز درگذشت هوشنگ گلشیری است. بیست سال از درگذشتش می گذرد و من باورم نمی شود که بیست سال گذشته از آن روزهایی که ما هجده نوزده ساله های بی قرار هر طرف بال بال می زدیم تا بیشتر بخوانیم و بدانیم .

یک دفعه دلم خواست بروم و کمی گلشیری بخوانم امروز. 

...

به منیجرم گفتم وزنم زیاد شده این وقتها، نمی توانم لباس های سابقم را بپوشم و گزینه هایم خیلی کم شده برای پوشیدن. 
نگاهی به من کرد و گفت به نظر من که فرقی نکردی. 
گفتم شاید به نظر تو فرقی نکرده باشم اما به نظر لباس هایم خیلی فرق کرده ام. 

۱۳۹۹ خرداد ۹, جمعه

...

هفته پیش صبح همین که بیدار شدم و خواستم راه بروم یکهو کف پایم درد گرفت. یک درد یکهویی، کف پا جایی که به انگشت ها وصل می شود. 
خیلی بهش توجه نکردم، بعدتر رفتیم بیرون، هر چه بیشتر راه می رفتم بیشتر درد می گرفت. همچنان توجه نکردم. 
حالا بعد از چند روز بهتر نشده که هیچ، دردش بیشتر شده و کمی هم باد کرده پایم. زانوهایم هم وقت بالا رقتن از پله ها قرچ قرچ صدا می دهند. کم کم دارم نگران خودم می شوم. 
فکر می کنم با سن من هنوز کمی زود است برای دردها و قرچ قرچ زانو موقع راه رفتن. 
از آنجایی که همیشه تن و بدن سالمی داشته ام کمتر به خودم و سلامت بدنم توجه کرده ام. فکر می کنم باید بروم دکتر و ببینم دقیقا دارد چه بلایی سرم می آید این روزها. 

۱۳۹۹ خرداد ۷, چهارشنبه

...

همین الان همکارم آمد و گفت یکی از همکاران ما دیشب مرده. کرونا گرفته و مرده. 
...
هوا خوب شده و مردم خسته شده اند اما کرونا همچنان دارد قربانی می گیرد. 

۱۳۹۹ خرداد ۳, شنبه

...

جمعه خوشحال:
 عصر بعد از کار نشستیم چند گیلاس چایی خوردیم، بعد رفتیم سه تایی حیاط را شستیم، رفتیم قدم زدیم، بعد آمدیم سه تایی ورزش کردیم، وزنه زدیم، دراز و نشست، بزن، بکن، عرق بریز. 
بعد رفنتیم مک دونالد و نفری یک ساندویچ گرفتیم، آوردیم خانه و خوردیم و بعد نشستیم به سریال دیدن هر روزه مان. 

...

ای حلزون 
از کوه فوجی بالا برو 
اما 
آرام 
آرام
!

پ.ن: هایکوی ژاپنی

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۹, دوشنبه

...

داشتم فکر می کردم چه خوبست آدمها حواس شان به تنهایی همدیگر باشد اما هم زمان داشتم خودم را می دیدم که خیلی کم حواسم به این چیزها است. گاهی می بینم و اهمیت نمی دهم. گاهی می بینم و از کنارش می گذرم و گاه اصلا نمی بینم. نه که آدم بدی باشم فقط مدلم این جوری است که از کنار خیلی چیزها می گذرم ظاهرا اما در درونم تا مدتها باهاش ور می روم و مشغولم. اینکه درونم از بیرون دیده نمی شود هم مشکل خودم است.