۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۵, دوشنبه

...

دیروز بعد از اینکه یک فیلم خوب دیدم و کمی کتاب خواندم یک دفعه یک سوال آمد به ذهنم.
چرا کتاب می خوانم؟ چرا سعی می کنم کتاب های بهتری بخوانم؟ چرا من به نمره فیلم ها نگاه می کنم و نمی خواهم فیلم هایی با نمره پایین ببینم؟ 
چه چیزی واقعا در من تغییر می کند بعد از هر کتاب و فیلم جدید؟ 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۳, شنبه

...

زندگی در عصر کرونا! 
عنوانش شیک است، قشنگ است اما ترسی که انداخته به جان مردم اصلا قشنگ نیست. مرگی که هر روز اتفاق می افتد قشنگ نیست. آدمهایی که هر روز تنها و تنهاتر می شوند  قشنگ نیست. 

...

الان دیدم دوسال و تقریبا یک ماه است چیزی ننوشته ام اینجا. 

...

دستکش هایم را در می آورم، پرت می کنم توی سطل آشغال. دستهایم را با آب گرم و صایون می شویم. برمی گردم سر میزم. باز دستکش می پوشم. فکر می کنم کاش این ویروس هم مثل کارتونی ها و فیلم ها دیده می شد. مثلا هر کس که ویروسی بود دستش، پایش، بدنش سبز سبز می شد و ما می فهمیدیم. چقدر آسان بود آن وقت.
این وقتها، این روزها دنیا عجیب شده اسن. همگی دستکش به دست، ماسک به دهان این ور آن ور می روند. آدمها از هم می ترسند، کسی خانه کسی نمی رود، کسی به کسی دست نمی زند، کسی کسی را بغل نمی کند، نمی بوسد. 
دنیا دارد عجیب و عجیب تر می شود این روزها. آدمها کم کم دارند بودن با همدیگر را فراموش می کنند. 
من اما برایم بهتر شده انگار. فکر می کنم آن روی انزواطلبم آمده بالا کم کم. انگار این وضعیت مطلوبم است. خوشحالم که کسی نمی آید، جایی نمی رویم. سر کار می رویم، برمی گردیم خانه. فیلم می بینیم.، کتاب می خوانم، با هم می رویم پیاده روی، با ننه بابا و خانواده تصویری گپ می زنیم، با هم غذا می پزیم و گپ می زنیم. همین بس نیست مگر؟

...


این وقتها زیاد با خودم حرف می زنم. همان مرض همیشگی. 
گفتم بیایم اینجا بنویسم اگر حوصله داشتم. بی حوصلگی هم همان مرض همیشگی است. 

۱۳۹۷ فروردین ۲۹, چهارشنبه

...

دیشب که داشتم با بچه سر چیزی بحث می کردم و می گفتم برو لباسهایت را عوض کن بشین کمی درس بخوان بعدش برو کمی خیز خیز کن و از تلویزیون و کامپیوتر جدا شو آمد بغلم کرد و گفت میشه یک کم همین جوری باشیم، کمی طولانی تر! گفتم می دانم می خواهی از زیر لباس عوض کردن و کتاب خواندن و خیز خیز کردن در بروی برای همین آمدی بغلم می کنی. گفت نه من بغل دوست دارم، بغل های طولانی! بیا یک کم همین جوری در بغل هم باشیم. آن موقع بغلش کردم اما فکر کردم که باز دارد فرار می کند از کارهایی که باید بکند. بعدتر با خودم فکر کردم و با خودم گفتم باید از تک تک این لحظات بغل کردن آدمهایی که دوست شان دارم استفاده کنم. کسی چه می داند شاید بعدها که این بچه بزرگتر شد من باید دنبالش بدوم که بیا بغلت کنم و او قبول نکند.

۱۳۹۶ اسفند ۲۴, پنجشنبه

...

یک جوری خسته ام که انگار بار تمام دوران ها بر دوشم است.